تبليغاتX
اونی که هستم،نه،اونی که می خوام باشم

اونی که هستم،نه،اونی که می خوام باشم

خودم!!! خود!!!! خودم!!!!!!!!

اوفـــــــــــــــــ

از ۵شنبه شروع میکنم.

صبح رفتم دنبال کار پایان نامه ...طرف نبودش.

اومدم خونه دایی منصور(پسر دایی مامان) و خانواده ناهار مهمون بودن،من نشستم تو

 اتاق درس خوندم،کلی دیرم شد ولی رفتم امتحان دادم و با تقلب خووووب میشم.

بعدش هم اومدم و طبق معمول که باید جلف باشم همه جا وایسادم هی حرف زدن و

تند تند تعریف کردن.

اونا که رفتن غزال زنگ زد...آخه شب قبلش باهم قرار گذاشته بودیم بریم بیرون من

چه میدونستم انقدر بلا سرم میاد. بهش گفتم نمیشه بریم اون مغازه تل پروس آخه من کار

 دارم نمی رسم و اونم طبق معمول بهش برخورد و من بااااااااااااااااز هم کوتاه اومدم.

با میدی رفتم تا میدون علم و اون رفت مجلس و من هم رفتم مغازه و کارم و پرینت گرفتم

گفتم شنبه میام میبرمش.

رفتم خونه غزال اینا و باهم رفتیم بیرون.

همه ی کارهاش و انجام داد...حالم داشت بد میشد،خیلی خسته بودم.بهش گفتم که بریم

 یه چیزی بخوریم...دیدم انگار زورکی داره میاد...بهش فهموندم...اونم بهش برخورد.

آی زورم گرفت.

اومدم خونه و از خستگی خوابیدم...ظهر که بیدار شدم اصلا حوصله نداشتم غزال زنگ

 زد و گفت امشب یادت باشه برنامه فواد و گوش کنی..ساعت ۱۰ از رادیو زمانه

مصاحبه ات پخش میشه....روز خیلی عادی گذشت.

شب همون موقع که قرار بود مصاحبه پخش بشه...گیر دادم بریم چمران(شانسی) و رفتیم

به نوید گفتم مصاحبه رو ضبطش کن ماما اینا گوش بدن!...

اما وقتی رفتیم چمرا یادم اومد که تو مصاحبه همش از عشق اولم () حرف زده بودم به

نوید اس ام اس دادم که ضبط نکن،وقتی اومدیم خونه من هیچی نگفتم اونم هیچی نگفت.

شنبه صبح دیر از خواب بیدار شدم و به هیچ کاری نرسیدم...

اصلا حوصله ی کلاس ها رو هم نداشتم...بعد از کلاس هم که...

اومدم خونه...محمد پیش نوید بوووود...داشت ذغال میذاشت واسه قل که علی گیر داد

مامانم عصبی شد و ........

یک دعوایی شد که بیا و ببین....دلم نمی خواد ازش حرف بزنم....

دیشب بابا از خونه زد بیرون و شب نیومد...منم یه قرص اعصاب خوردم  و کلی گریه

 کردم.....نوید هم که همون اول کار ز ده بود بیروووووون.......

اوووووووووووووووف چه شبی بوووووووود!!!

امروز از صبح همه چیز تو خونه در حالت مزخرف هست....

صبح رفتم آموزشگاه بهار که از بچه های اون سکشن جزوه بگیرم...اما من که رفتم

کلاسشون فینی شده بوووووووووود.

ظهر هم در حالت عادی گذشت.....

عصررفتم اتو مو رو از میدی گرفتم واسه نویدی...

بعدش هم رفتم کلک تایپ پایان نامه رو کندم . دادم واسه صحافی...

بعدشم از ساعت ۱۲-۱۰ برق رفت( ۳ روز هست که خونه ما برق میره...قبل نمی رفت)

....دیشب و امشب هم ترانه مادری ندیدم...باید قسمت آخرش باشه....

و این هم از این ۳ روووووووووووزم!!

که خدا کنه دیگه تکرار نشه!!

به خودم قول دادم کم بیام نت!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 1:3  توسط !  | 

یه روزمرگی دیگه!!

 

نمی خواستم بنویسم...اما مثل همیشه وقتی درس دارم دلم همه کار می خواد بجز درس!

صبح(ظهر) که بیدار شدم نشستم پای پی سی که پایان نامه ام و تموم کنم...وای کوئیز 2

 انگلیسی هم داشتم و هیچی نخونده بودم...حسابی قات بودم،که آقا میدی زنگ زد و من

 هم کار داشتم و تحویلش نگرفتم...یه دفعه به سرم زد که نرم کلاس فرانسه و بشینم کار

 پایان نامه رو تموم کنم...بعد یه دفعه با خودم گفتم بذار برم خونه مهدی اینا بجای کلاس

فرنچ همون جا هم کار پایان نامه رو تموم میکنم؛هم زبان می خونم...بش زنگولیدم و اونم

من و من کرد و بعدش هم گفت که می خواستم برم خونه پیمان اینا.....منم که حساس

بهم برخورد و گفتم که دزس دارم...بعدش هم زنگ زد و گفت تو درس نمی خونی..چون

هیچ وقت موقع درس خوندن به من نمی گفتی کار دارم...

خلاصه دوباره نشستم پای پی سی اینبار غزال زنگید...حرف زدیم که یه دفعه من یادم اومد

 یه نفر به اسم ماهان 360 ادم کرده و حدس میزدم ماهان اون باشه...بهش گفتم و اونم گیر

 که می خوام پیجش و ببینم...خلاصه بعد از کلی بدبختی زنگ زد و گفت که آره خودش

بود،زنگ زدم کلی فحشش دادم...حالا تو باهاش ارتباطت و ادامه بده ببینم چی ازت

می خواد...و من هم گفتم نه ساری..."چه میدونستم اینجوری میشه"""

بیدش میدی زنگ زد و گفت نونو کی بیام دنبالت بیای خونمون...بیا می خوام ببینم

عروسکا رو کجا بذارم""" خجالت داره تو سن 25 سالگی والا"""

تیریپ منت کشی...اومدم ناز کنم واسش اما دلم نیومد بچه ام

خلاصه با ۱۵ مین تاخیر من رفتم سر کوچه و بهدش رفتیم خونشووووووون

من اصلا اعصاب پعصاب نداشتم...آخه زورم میاد چیزیایی که جی اف های قبلیش بهش

 دادن(مثل همین عروسکاااااااااااااااااا) من دربارشون نظر بدم!!! مساله اینجاست که

اصلنم به روی خورش نمیاره

خلاصه من اونجا یه تیرپایی حالم گرفته شد...

نشسته بودم پای کامپیوترش و زبان می خوندم که با یه نی نی اومد تو اتاق!

ماهان بووووووووووووووود....پسر لیلا.

عزیزم خیلی نی نی بوووووووووووود

بعدش هم لیلا اومد تو اتاق و سلام علیک...من هم به میدی گفتم نباید می گفتی من اینجام*

و به حرفم رسیـــــــــــــــــــــــد ! جلو باباش ضایع شد!

اوووووووووووووووفــــــــــــــــــــــــــــــــــی!

از خونه که اومدم بیرون یه خانومه که تو مجتمع سینا مغازه داره و دیدم، اما خب به روی

خودم نیاوردم....بعد که میدی اومد .. تو راه که داشتیم میرفتیم پایین سوارشون کردیم (با خواهرش بووووووووود...میدی گفت) و تا مجتمع سینا رسوندیمشووووووووووون!

بهدشم رفتیم سر عفیف آباد واسه اتاق میدی فرش خریدیم ( بهش گفتم سلیقت پیرمردی

هست)........قربونش برم که عین بابام هست کارااااااااااش....

نزدیکای کلاس گفتم برو هانی مانی...بازم عین بابام....کم توجهی کرد!

و بنده هم کله کردم و زدم رو دنده لج بازی و گفتم هیــــــــــــــــچی نمی خوام...

و باز نازم خریدار داشت....بیچاره مهدی!

جای بابام و گرفته...قبلنا زورم به باباییم میرسید و اون و اذیت میکردم!

حالا مهدی!

کلاس که رفتم تازه یادم اومد اصلا درس نخوندم...

قرار شد از رو دست شهرزاد بزنم ولی کلا استرس بودم!

شهرزاااااااااااد که اصلا نذاشت از رو دستش بزنم!

اما یه چندتایی و از رو دست پروانه زدم!

که ۳تا از درست های خودم و غلط کردم....و شدم ۱۸ از ۲۵!

بهدش دیگه کلی بحث روانشناسی جامعه شناسی کردیــــــــــــم!

و کلاس تموم شد...رفتم فلکه علم که کارم و فینیش کنم..گفت فردا بیا!

خونه که رفتم حسن و ملیحه و مژده اونجا بووووووووودن!

و وحید!

شام خوردم...یه کم دور و بر خودم ووول خوردم تا شد ۱۱...ترانه مادری دیدم!

داشتم آتیش می گرفتم از گرماااااااااا.......یه دوش گرفتم """ اینا همش بهانه بود

واسه فرار از درس خوندنــــــــــــــــــــــــــــــــــــا"""

بعد اومدم مثلا درس بخونم!

........باز هم به دلیل فرار از درس!!!.........

......................موهام و کوتاه کردم..........

لایت موهام و کوتاه کردم،بد نشد..بببینم بقیه چی میگن.

بهدش که عاطی زنگ زد کلی خندیدیم..

و بعد نشستم یه کم درس خوندم.

موهام و اتو کردم.

و نشستم پای پی سی...

میدونم که فردا گُه میزنم به روی امتحااااااااااااااان!!!

اما کاشکی یه کم خوووووووووووب بشم!

خب ریگه برم درس بخوووووونم!!

 

 

پ ن : یه نفر برام کام گذاشته که خوش بحالت انقدر روزمرگی هات پر از اتفاق هست،من

و بگو که همیشه شکایت میکنم از تکراری بودن روز و روزگارم!!!

******چه فازی میده این اِبی*******

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 23:54  توسط !  | 

نمی خوام با این مثل اون باشم!!

 

 

صبح که مامان بیدارم کرد،گفت نمی خواد بری همت..علی زنگ زده گفته برو میدون

علم  سفارش کردم کلی کار داشتم و تحقیق رو جمع و جورش کردم، زدمش رو فلاپی

و زنگ زدم به میدی...کلی خودم و لوس کردم تا راضی شد و اومد دنبالم رفتیم

میدون علم!

کلی اونجا تحویلم گرفتن وقتی گفتم از طرف آقای....هستم!

ولی شت! فلاپی رو سیستمشون نخوند...رفتیم دم خونه میدی اینا فلشش و بهم داد و رفتم

خونه بقیه مارهاش و کردم،ساعت ۴:۳۰ زنگ زدم به میدی که بیاد دنبالم برم خونشون.

می خواستم از رو فلش بریزم رو سی دی!

آخه فلشش ویروس داشت بعدا علی خفت میداد من و... به غزال هم زنگ زدم که من

فُر اگزَمپِل دارم میام پیش تو، بهم گفت کارت که تموم شد یه خبر بده باهات کار دارم!

می خوام باهات مصاحبه کنم واسه رادیو زمانه....اُه مای گاد

 

رفتم و کلی حالم گرفته شد ( اون + من ـ) منم که وقتی کله کنم کله میکنمااااااااااا

اینجور موقع ها حالم ازش بهم میخوره...همش برمیگرده به....

پاور پُینت هام و هم واسش بردم...اما وقت نشد که خوب ببینه...بهدش هم رفتیم من و

اول چمران پیاده کرد و خودش رفت مجلس...غزال تا اومد فهمید حالم گرفته است و

منم بهش گفتم که یه عکسم و میدی دیده..گفتم مال ۲ سال پیش هست و اسم سعید اومد

وسط و خورد تو ریپمون!

رفتیم میدون علم و یه ساعت طول کشید کارم...تازه تموم هم نشد.

غزال جلوی پاساژ بود!

با چند نفر مصاحبه کرده بود...

راه افتادیم رفتیم طرف دانشکده مهندسی ... روی یه صندلی نشستیم و مصاحبه رو با من

هم انجام داد...

کارش خوب بود،خدا کنه موفق بشه.

بهدش رفتیم تو ملاصدرا دنبال سوژه ی  پســــــــــــــــــــر!

هرپسری و که میدیدیم به چشم خریدار نگاه میکردیم..ببینیم ظرفیت پیشنهاد و داره یا نه!

اگر هم احیانا از کسی خوشمون میومد...تا میومدیم بهش بگیم سوژه پر پر!!

محمد نوید و هم دیدیم!...به غزال گفتم بهش بگم...مثل اینکه حال نکرد باهاش!

میدی هم زنگ زد..اول می خواستم جواب ندم،اما دلم نیومد...برداشتم و گفتم دارم میرم

خونه

سر چهار راه ملاصدرا ۲ تا پسر و دیدیم و غزال بهشون گفت..

اول گفتند که سر کاری نباشه! بهدش گفتند که باشه و ما هم گفتیم که بیاین تو کوچه که سر

و صدا نباشه...من رفتم آب معدنی گرفتم اومدم .. دیگه آخرای مصاحبه غزالی بود.

مصاحبه که تموم شد ... اونا رفتند،حال کردم اصلا گیر ندادن. من هم با غزالی خداحافظی

کردم و اومدم خونه.

خونه که رسیدم اصلا حال نداشتم...اما مجبور بودم بشینم پای  پی سی....یه کم نشستم

علی اومد...داشتم با لب تاپ کار می کردم....بلند شدم از پای لب تاپ.

بعداز ترانه مادری دوباره نشستم...کثافت فایلم و پاک کرده بود.

دوباره کپی کردم...اما یه جایی که رسیدم حوصله ام نشد، یه موضوع الکی و بهونه

کردم و اومدم تو اتاق.

 

 

پ ن : این نوشتن برام شده مثل مشق...از کار اجباری خوشم نمیاد.

از این به بعد اگه اتفاق خاصی افتاد....یا روز خاصی بود می نویسم.

شاید هم هر روز بنویسم.

اصلا هر وقت حسش بوووووووووود!

بـــــــــــــــــــــــای!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 1:1  توسط !  | 

خدا جونم خودت کمکم کن!

صبح یه فرشته ی مهربون اومد بالای سرم و بیدارم کرد!

خدا میدونه چقدر از دیدنش خوشحال شدم...انگار که دنیا رو بهم دادن، یه بوسش کردم و

 بغل و ..... باهم رفتیم صبحونه خوردیــــــــــــم.

واااااااااااااااااااااای تا اونجایی که میتونستم حرف زدم، اونم هیچ چیز بهم نمی گفت!

و کلی باهم خندیدیم...قربونش برم خیلی مهربونه داداشیــــــم.

سر ظهر بابا می خواست بره دنبال مامان و مهشید من هم رفتم!

تو مدرسه خانم هوایی(مامان آرمین) و دیدم...بهم گفت چقدر لاغر شدی؟ رنگ موهات و

چرا عوض نمی کینی؟ این بد شده؟...چرا اصلاح نمیری؟؟

و من هم گفتم که به خاطر پاییز هست..از این موقع ها میریزم بهم.

و بعد که خواستیم بیایم خونه محسنه هم باهامون اومد، سر پل زرگری پیاده شد و ما اومدیم

خونه...بعد از مدت ها یه جو عالی داشت خونه!!!

بعد از ناهار میدی زنگ زد و گفت که دیشب مجلس طول کشیده و صبح  ۸ خوابیده؛ بهش

گفتم که اتو مو رو می خوام. و قرار شد که بخوابه من ۵ برم خونشون موهاش و اتو کنم

وقتی خواست بره مجلس برسونتم!

من هم مشغول ادیت پایان نامه ام شدم. ساعت حدودای ۴:۳۰ بودکه زنگ زد گفت

 خواهرم اینا خونمون هستن!(من که اصلا خوشحال نشدم)

میدی رفت دکتر و من هم گفتم که می خوام برم پایان نامه رو بدم ادیت. . . . . .

اما علی وایساد علم شنگه درآوردن و من هم طبق معمول عصبی شدم

به میدی زنگ زدم و گفتم که نمیام...اما بعدش علی گفت که فردا بره پیش یه نفر آشناست و ..

من آروم تر شدم و گفتم که با غزال قرار دارم،می خوام برم اتو ازش بگیرم و به میدی

گفتم که بای سر کوچه دنبالم!

قررررررررررررربـــــــــــــــــــــــونش برم چقدر خوشگل شده بود!

سر پل حمید(پسر عمه اش) و دیدیم و ایستادیم که یه دفعه گفت گشت پشت سرتون هست و

ما اومدیم.....دویدیــــــــــــــــــــــمااااااااااااااااااا

بهدش میدی سر ابیوردی من و پیاد کرد و من اومدم خونه.

نوید داشت ذغال میذاشت واسه قلیـــــــون....بعد از کلی ""اما نتونستم بکشم""

بهدش سر موضوع تایپ و شهریه بحثم شد و من ِ اُلاغ سر بابام...عشقم،تمام وجودم داد زدم

بیداد کردم...دعوا کردم و عصبانی شد....گریه کردم و اومدم تو اتاق...نشستم پای پی سی

تنها آنکور مثبت توی زندگیـــــــــــــــم

و یه کم آروم شدم...دلم نیومد به میدی زنگ بزنم! اون چه گناهی کرده که باید چوب اعصاب

داغون من و بخوره؟!؟!؟!

مهشید صدام زد واسه ترانه مادری......این فیلمه هم داره شورش و درمیاره دیگه!

شــــــــــِت!

الآن اومدم تو اتق مسیج و میس داشتم!...از تنها زنگ خورم ...عشقم ** مهدی **

بهش زنگ زدم کار داشت!

من هم اومدم که ر وزمرگی ام و بنویسم تا روز تموم نشده!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 0:6  توسط !  | 

خ و ب . . .

صبح که چه عرض کنم....ظهر ساعت ۱۲ با صدای تلفن از خواب بیدار شدم و همون جا

کنار تلفن دراز کشیدم،تا اینکه صدای زنگ در اومد و در و رو مامان و مهشید باز کردم!

ناهار خوردم...به میدی زنگ زدم و کم محلی ام کرد! .... خداییش خیلی از دستم

ناراحت بود، همینجور که نشسته بودیم به بابایی قضیه کار تو ستاره رو گفتم و گفت که

 خوبه!! به میدی گفتم و اونم گفت که شرطش و که بهت گفتم اگه رفتی باید قید من و

 بزنی!!! و منم خورد تو ریپم اساسی و طبق معمول به پی سی پناه آوردم!!!معتادم دیگه!

روزمرگی دیروزم و ننوشته بودم! اون و نوشتم .

بعدش رفتم پای تل و کانتکت هام و بالا پایین کردم و زنگ زدم به الیکا اونم مهمون داشت!

رفتم دوش گرفتم و بعدش میدی زنگ زد...هی سعی میکردم بحث و عوض کنم.

بهم گفت که تو خواب حالش بد شده.

بعد من بهش گفتم بذار ببینم میشه بیام خونتون و به بابا گفتم می خوام برم با الیکا آموزشگاه

زبان مصاحبه...

اومد دنبالم و رفتیم خونشون...کلی سعی کردم از دلش در بیارم

آخرش آشتی کرد..با وجود اینکه خیلی از دستم ناراحت بود.

یه ۵،۴ تا سی دی هم رایت کردم!

یه عصرونه ی اسمال هم خوردیم و بهدش رفتیم دنبال ش.ریاحی که برن

مجلس

بچه ی دی جی ام!!!

وقتی رفتیم دیدیم جی اف ه اونم خونشون بوده!!

میدی که میگه همیشه اونجاست...کلی خیط شد،آخه با وسایلای میدی که عقب ماشین

گذاشته بود دیگه جای اون نمی شد!

آژانس گرفت و ش.ر با گیتار بیسش رفت عقب و من جلو نشستم!

بهدشم رفتیم سینما سعدی من دکمه خریدم.

ش.ر هم می خواست کارت های پیمان و بگیره که بسته بووووووووووووود!

آی من حال میکنم حال این پیمان گرفته بشه!

من و رسوندن پل زرگری و رفتن!

دم در خونه که رسیدم مامان و مهشید می خواستن برن خرید!

منم که فول آف انرژی بودم می خواستم برم باهاشون،اما مامی گفت نــــــــــــــه!

خونه که اومدم رفتم تو اتاق اول سی دی ها رو کپی کردم و بعدشم اتاقم و که با جهنم

تفاوتی نداشت تمیز کردم!!!

آخه نویدی فردا می خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد بیاد!!قربونش برم الهی دیم

واسش یه ذره شده!

به بابام جریانی که میدی درباره نوید گفته بود و گفتم! و گفتم که بابا پی لیز منطقی برخورد

کنید...با داد و بیداد و دعوا هیپچ چیز درست نمیشه!

بعد مامامی اینا اومدن!

بعد ترانه مادری....بعدش علی(خسته شدم از قهر بودن با علی.......آخه من تا حالا از

این کارها نکردم)"قهـــــــــــر"

بهدش میدی زنگ زد!

بهدترشم رفتم نت کلی با عاطی چتیدم و بهش چیز میز یاد دادم

و در آخر ساعت ۳ نصف شب مامان یا بابا یا علی (نمی دونم) فیوز و زدن!!

و من باز نتونستم روزمرگی ام و پست کنم!

البته نصفش و نوشته بودم و ثبت موقت بود!

اما تاریخ مال دیروز!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 9:40  توسط !  | 

چی بگم والا!!!

صبح که بیدار شدم خاله اینا خونه بودن،بعد از 1 ساعت زنگ زدم به میدی اول جواب نداد

 بعدش هم که جواب داد فقط گفت من داره جونم بالا میاد و قطع کرد....و اینطوری بود که

 روزم و خراب کرد.

من هم که می خواستم به روی مبارک نیارم اول یه زنگ زدم به عزیزی و بهم گفت که همون

 که تو کامپیوترت داری و ادیت کن و قبل از صحافی بیار بده به من یه نگاه روش بکنم.

 بعدش هم بند و بساط کتاب هام و ریختم دورم و شروع کردم به درس خوندن....

ظهر عمو رسول هم واسه نهار اومد،بعد از نهار خواستم بخوابم اما نتونستم از فکر و

 همینجوری پلکیدم تا 3 که خواستم برم کلاس.

از خونه که اومدم برم بیرون یه بحث کوچولو کردم و زدم بیرون.

به مهدی اس ام اس دادم که اعصابم خورد بود با خونه دعوام شد،میرم گورم و گم میکنم

که همه راحت بشن از دستم!!!

جوابم و داد "برو، منم میرم یه جایی جونم بالا بیاد" ..........این یعنی خیلی از دستم

 ناراحت بود!!!

اما به نظر من این کلمه اونقدر ها هم بد نبود!! تو خونه ما کاربردش خیلی بالا هست!

یه 206 جلو پام ایستاد،سوار شدم دیدم ج هوشمند هست. تا سر 4راه زرگری رسوندم و

بعدش هم کلاس فرانسه و بعدش هم کلاس زبان.

بعد از کلاس زبان داشتم میومدم خونه که دیدم میدی سر پل ایستاده...اصلا به روی

مبارک نیاوردم که دیدمش. ولی میدونستم که دلش شور میزده اومدی ببینه من میام خونه

یا نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!

اومدم خونه و به دلیل خورد بودن اعصابم باز یه بحث کوچولو!!

نشستم پای پی سی دیدم سیستمم حسابی قاط هست و باید ویندوز عوض کنم!!

تا نصفه هاش که عوض کردم ترانه مادری شروع شد!

داشتم فیلم میدیدم که گ

گوشیم زنگ خورد!!

دویـــــــــــــــــــــــــــــدم تو اتاق میدی بود!!

اول من حرف نزدم و اونم هیچی نگفت!

قطع کرد!

زنگ زدم!...قطعم کرد!!

زنگ زد!

-الو

-الو

-خوبی؟

-نه!

-تو خوبی!

-بد نیستم!

-همین می خواستم ببینم که خوبی یا نه!!!!!

 

و قطع کرد!

خورد تو ریپم اساسی...کلی گریه کردم،خیلی و بهش زنگ زدم داشتم گریه میکردم گفت

 مگه من مردم که اینجوری گریه میکنی؟

بعد گفت برو صورتت و بشور بهت زنگ میزنم!

داشتم دق میکردم!

بهم زنگ زد،اعصابش از دستم خورد بود! و بهم گفت تازه فهمیدم که من خیلی

 خرم...تازه فهمیدم که تو دروغ میگفتی و از این چیزا

بعدش هم گفت اعصابم خورده و می خوام بخوابم!

و قطع کرد!

من هم گریه کردم...به همه چیز....به بدبختی خودم!

بعد عاطی زنگولــــــــــــــید،کلی از خنگولیهاش خندیدم و روحیه ام باز شد!

 

دیشب اکانت نداشتم و نتونستم آپ کنم!

اما تاریخ دیروز و میزنم!

آخه اینجا همه چیز روزانه هست!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 22:13  توسط !  | 

آ خدا هلپ می!!

صبح مهشید اومد بالای سرم گفت بیدار شو می خوایم بریم پاسارگاد،من هم بیدار شدم به

بابایی گفتم برای چی می خوایم بریم،گفت پسر شاپور مرده

هنگ کردم به  عبارتیبه میدی زنگولیدم و بهش گفتم،بعد از ناهار رفتیم دروازه

 قرآن دنبال خاله منیر و فروغ و حسین و مهدی و باهم رفتیم،قرار بود بریم سیتی از یکی

 از دانشجوهای علی هم بنزین بگیریم...

حدودای ۴ بود که رسیدیم خونه بابابزرگ و بعدش هم رفتیم خونه ی شاپور...

من همیشه در مورد مرگ گنگم!!!

یه جوری میشم!خیلی بدامیر و خیلی ندیده بودم اما از این طرف و اون

 طرف شنیده بودم که خیلی شیرین زبون هست...کاش که شانت نذاشته بودن واسش تا

که بزرگ و عاقل نمی شد!!!

چقدر خونه ی شاپور باصفا بودپر از صفا و صمیمیت،مثل خودش،با وجود انرژی

منفی که توی فضاش حاکم بود.

یه مدت که گذشت با فروغ و سمیه (خاله فاطمه) رفتیم قدم بزنیم،رفتیم رسیدیم به یه پارک

خیلی خوشمل...قبلا تعریفش و شنیده بودم اما فکر نمی کردم به این خوبی باشه،سمیه

میگفت جای حوضچه وسط پارک قبلا آب انبار بوده...بعد آقا میدی زنگ زد و زد تو ریپم

کلی داد و بیداد که کجایی و از این حرفا،همون موقع هم شانس سگی من یه موتور رد شد و

اونم طبق معمول گفت برو خوش بگذرون و من هم آتیشی شدم و گفتم تا جونت بالا بیاد

بعدش طبق معمول خودم و زدم به دنده ی بی خیالی....با سمیه کلی حرف زدیم

در مورد علاقه هامون...آینده و این که چی کار می خوایم بکنیم و به این نتیجه رسیدیم که

 کلی با هم تفاهم داریم..بعدش هم رفتیم قایق سواری...خووووووب بووووود،هوا تاریک

روشن بود که برگشتیم خونه و بعد از شام خوردن هم راه افتادیم.

ساعت ۱۰ بود که اومدیم سیتی و من رفتم خونه عمه مهین و از الهه دفترچه کارشناسی

گرفتم  و اومدیم خونه...۱۲:۳۰ بود که رسیدیم و از اون موقع با فروغ نشستیم پای پی سی

کلی باهم وبلاگ گردی کردیم و واسش یه وبلاگ ساختم...

اون ها که خوابیدن به میدی زنگ زدم و جوابم و نداد!!!

 

 

 

خدایا..خسته شدم،از وقتی با مهدی دوست شدم تا حالا نشده برم یه جایی و حالم گرفته نشه!

نشده که یه نگرانی نداشته باشم!

خیلی نگرانم..هم نگران خودم،هم مهدی،هم عشقمون،هم زندگی ۲تامون!!

یعنی چی میشه!!

نمی تونم به آینده فکر کنم!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 2:24  توسط !  | 

یه روز خوبـــــــــیم یه روز بد!! همه جای دنیا هر روز همینه!!

صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم،میکاپ زبان داشتم و اصلا حوصله نداشتم که کارهام و انجام

بدم به میدی زنگ زدم خواب بود(جواب نداد) رفتم کلاس و یه کوچولو هم دیر رسیدم...

خوب بود کلاس،بعدش میدی رنگ زد من ۴راه ملاصدرا بودم...سر چهار راه زرگری

 از تاکسی پیاده شدم (جواد هم از مسافرت برگشته بود کلی ذوق کردم..بهش گفتم که این

 راسته بدون شما صفا مفا یخده...)با خودم گفتم بذار برم دیباگران در مورد دوره های

 معماری و راحی دکوراسیون داخلی سوال کنم،مسئولش جلسه داشت  و من حدودا ۲۰

دقیقه معطل شدم...سر ایستگاه بود که میدی زنگ زد و بهش گفتم که دارم سوار ماشین

 میشم و یه کوچولو داد و بیداد کرد،تو راه هم غزالی زنگ زد و در مورد آهنگ وبلاگ

 ازم سول کرد..اومدم خونه نهار خوردم و نشستم  پای پی سی...بعد به میدی زنگ زدم...

وقتی که حالم خوش نیست دوست دارم که خیلی بهم  توجه کنه..در صورتی که خودم کاملا

 بی تفاوت میشم نسبت به همه چیزنیدونم چیکار کنم،خلاصه بهش زنگ زدم و خواب بود

عصر هم که مجلس داشت...من هم پررو بازی در آوردم و بحثمون شد.من هم زنگ زدم

 خونه غزال اینا پژی گفت که بیا اینجا،زد به کله ام که برم اونجا بهش گفتم که میرم و از

خونه زدم بیرون رفتم خونه ی غزال اینا با غزال نشستم پای پی سی و وبلاگش و راست

و ریست کردیم...یه دفعه پژی گفت غزال امروز تولد بابایی هستاااااا

بعدش که کار با نت تموم شد با غزال اومدیم بیرون و رفتیم طرفای سینما سعدی که واسه باباش

یه چیزی بخریم خیلی خوش گذشت،یاد اون موقع ها افتادم،یاد لذت ها،خوش گذشت امروز

یه حس خیلی خووووووب

چلچراغ خریدیم

کلی باهم حرف زدیم

آب هویج بستنی

گاهی وقت ها چیزهای کوچک به آدم لذت های عمیق میده!!!

بعد که از هم جدا شدیم تو تاکسی بودم که میدی زنگ زد...تا زنگ زد بهم گفت خیلی

نامرد شدی هاااااااا.....منم گفتم ای بابا،من می خواستم بگم که خوبــــــــــم خوبِ

خوب و بابت این دو روز هم ازت معذرت خواهی کنم...بعد گفت بیا ببینمت، من هم رفتم

 فلکه قصرالدشت که بهم نزدیک تر بشیم...قربونش برم چه خوشگل شده بوووووووووود

بعدش باهم رفتیم واسه ارشیا(پسر خواهرش) یه چیزی خریدیم...عمل کرده بود

بعدش هم تو راه فال گردو خریدیم!!!

دووووووووووووووز دارم..

بعد رسوندم خونه می خواستم شام بخورم که عاطی زنگ زد بیا نت...نمی دونم این یاهو

 چی شده بود امروز...و دی سی شدیم.

بعدش به میدی گفتم که سی دی ها رو بیار بذار دم درو رفتم برش داشتم...کلی سی دی

باحالی بود...برنامه های تووووووووووووپ

راستی به نوید داداشی هم زنگولیدم...بهش گفتم واسم آلوچه بیاره..کلی دلم واسش تنگ

 شده  گفت دوشنبه میاد...خدا جون خودت حواست بهش باشه

 

امشب دلمان حوس قلیان کرده بووووووووووووووووووووود

کاش که زود خوابم ببره!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:16  توسط !  | 

خدا جون...چی کار کنم

 

گوشی و رو ساعت ۹ تنظیم کرده بودم...اما میدی از  ۸:۳۰ زنگ زد بیدارم کرد..یه زنگ

زدم به آقای عزیزی اما گوشیش در دسترس نبود...خب من هم گرفتم خوابیدم تا ۱...بیدار

 شدم و کارهای  کلاس زبان و فرانسه رو انجام دادم...ساعت ۳ با دعوا از خونه اومدم

بیرونبعدش زنگ زدم به میدی  و یه کوچولو گریه کردم....اینجوری که میشم هیچ

چیز نمیتونه آرومم کنه....کلاس فرانسه از همیشه بهتر بود...کریمی خوووووووووب

بووووووووود.....و یا شاید من یه جور دیگه بودم...نمی دونم...اومدم  از کلاس برم

بیرون،ناخودآگاه به میدی تک زدم...بعد که زنگ زد داشتم باهاش حرف میزدم،که یه

دفعه یه ۲۰۶ نقری ای انگار گاو اومد رد بشه...نگاش کردم ببینم کیهدیدم سعید

هستفقط گفتم Oh Shitوای انگار دنیا به سرم ۴ انگشت شدهمون موقع

به میدی گفتماونم طبق  معمول غیرتی شد و گفت خب پس شیرازه...برو تو کلاسگ

 یه چند دقیقه دیگه بیا تاکسی بگیر،من هم بهش گفتم نه بابا...ولی خب خیلی حالم گرفته

 شد...بعد از خیلی سعید و دیدم...اونم  امروز که اینجوری بودم...حسابی بهم ریختم

برگشتم تو کلاس که با غزال یه کم پیاده بیام..اما اون داشت صحبت می کرد،رفتم کلاس

زبان...خیلی معمولی...بعدش هم داغون بودم،هم خسته،رفتم خیاطی مانتو و گرفتم و

اومدم خونه....شام خوردم و خوابیدم...خواب که بودم هم عاطی زنگید هم

میدی ... اما میدی که زنگید یه سردرد بد داشتم و تا ۱ ساعت خوابم نبرد.....

پ ن : دیشب اصلا حس روزمرگی نوشتن نبود٬الآن مینویسم...و شب امروزم رو....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:46  توسط !  | 

نوشتن زورکی

 

صبح که چه عرض کنم...ظهر ساعت ۱۲ از خواب بیدار شدم...آخه دیشب مهدی

 می خواست نصیحتم کنه و مثلا تریپ منطقی واسم بیاد...وااااااااااای خدا....تو بگو

 از چه اخلاق من بدت میاد...تا من خودم و اصلاح کنم...یادم نمیاد که چندین باز از این

حرف ها زده...و من گفتم ..خب اونم گفت...از اولش میدونستم که آخرش دعوامون

میشه...و شد..بعدش من گوشیم و پرت کردم و گرفتم خوابید...بیدار که شدم ۱۲ تا

میس و ۵تا مسیج داشتم...طبق معمول مسیجاش حاکی از این بود که اگه می خوای

جوابم و ندی بگو..اگه می خوای باهام نباشی بگو و از این چرت و پرت ها..تا بیدار

شدم بهش زنگ زدم و توضیح دادم...اونم گفت تا صبح نخوابیدم می خوام  بخوابم..ساعت

 ۳:۳۰ با مامان و مهشید رفتم آرایشگاه..مامان موهاش و رنگ کنه مهشیدم کوتاه ساعت

 ۶میدی زنگ زد...گفتم میای بیرون ببینمت؟؟!؟!؟!...گفت:  نه حالم بده...اومدیم

 خونه...مهشید خیلی خوشحال بود...اما من خیلی بد...اون حس تخماتیک اومده بود

 سراغم(هنوزم هست)

بعد که اومدیم خونه با مهشید زدیم بیرون...رفتیم چمران...من دلم هوای قلیون کرده

بود...زنگ زدم به میدی ازش اجازه بگیرم...اونم گفت چمران؟~!؟!؟!؟ جلوی همه ی

مردم....نـــــــــــــه...وایسا میام دنبالت..رفتیم پل زرگری و اون هم اومد دنبالم...رفتیم

  بازار انقلاب،اونجا هم اومد پارک کنه بهم گفت جوب نیست؟؟؟ مهشیدم گفت

نـــــــــــــــــــــــــــه و افتاد تو جوووووووووووووووب....

بعد یه ۲ نفر و صدا زد...و ماشین و آورد بیرون.

رفت سی دی که می خواست گرفت  و  راه افتادیم بیایم خونه...رفت فلکه گاز برا

سمبوسهکه گفت شلوغه ....منم گفتم خب بریم...عین بابام،اون توقع داره که من

 حرفم و کامل بزنم و من هم  توقع دارم که همه چیز و بدون سوال واسم مهیا

کنه...من پررو......

 

تو راه هم فال خریدم....و باز قر زدم

گفتم سوپری بایست...با لحن بد....رفتم پایین و اومدم،دیدم رفتارش عوض شد...فهمیدم

 یه چیزیش هست،اومدم خونه بهش زنگیدم...گفت نونو من آدمم....خیلی اذیتم

میکنی...وقتی اینجوری میشی من دیوونه میشم...و من معذرت خواستم...

بعدش هم عاطفه زنگ زد که بیا نت...

منم کال ویتینگ و دیس اکتیو کردم....اگه میومد پشت خط ..مگه میشد راضیش کنی که 

عاطفه  هست..و تا الآن همچنین آن لاین هستم واس خاطر عاطی!!!

مرده ی رفاقتم من!!!!

 

****کاش مهدی قبول میکرد که بعضی اخلاقاش بد هست

*****کاش میدونست که تحمل بعضی کارهاش واسه من غیر ممکن هست

******خیلی بهم ریختم..

******اصلا هم حوصله ی نوشتن نداشتم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 3:20  توسط !  |